در حال بارگذاری ...
  • راپورتچی و پشت پرده تئاتر شهر( 2)

         دیروز روز ما بود منظورم از ما ، روابط عمومی است ، با خوبی و خوشی پس از دو ماه تلاش شبانه روزی همکارانم در بخش های مختلف مجموعه تئاتر شهرازمدیریت ، اداری ، هماهنگی و روابط عمومی ، طراحی و مهندسی سایت و بخش نرم افزاری و سخت افزاری ، سایت تخصصی مجموعه تئاترشهر به حمد الله راه اندازی شد این مقدمه را از این جهت گفتم  که بدانی بلدیم جدی حرف بزنیم و پاچه را هم خوب می خوارانیم  باور نمی کنید امتحان کنید .

     

         دوستان مطبوعاتی هم که مثل همیشه پیش قدم حضوربودند ، آمدند تا به ما بگویند که در شادی ما شریکند باعث دلگرمی بود ، دلگرمی اهالی راپورتچی خانه را می گویم .

     

        مراسم را خودمانی برپا کردیم البته سوال " لطیفه خاتون " هم شنیدنی بود که ازآقای مدیر پرسید: رسیدن بخیر خوش گذشت ؟ آقای مدیر خودش را جمع و جو کرد و گفت "جشنواره کن " را می گویی ؟ خیلی خوب بود جای شما خالی . مگر ما تئاتری ها چه کم از کن داریم که سینمایی ها مدام  به کن می روند ، البته هم طرح سوال وهم جواب به شوخی گذشت ( تذکر : خواننده عزیز سرگیجه نگیرید آقای مدیر به جشنواره کن رفته  بود و از آنجایی که باید اعلان عمومی می کردند ونکردند نزدیک بود برایشان پاپوشی ازجنس بشوروبپوش بدوزند اما خیاطش خوب نبود  و پاپوش اندازه اش نشد  و نپوشید .

     

        اما از راپورتچی خانه و پشت صحنه  تئاتر شهرخبر رسید که همه چیز بروفق مراد است ، روز دوم شروع کار سایت یعنی 28 اردیبهشت ماه برو بچه های مطبوعاتی  و رسانه ای در راپورتچی خانه جمع بودند وهر کسی ازهردری سخنی می گفت " آقای سرخوش "  مشغول بذله گویی بود و دهان های شنوندگان تا بنا گوش باز مانده بود،  به قول هنری ها ( دهنانشان فیکس بود تا گوشوار) .

     

          "سرخوش "می گفت و بقیه می خدیدند خدایی که طناز است و جذاب حرف می زند قراربود به دیدن نمایش خرمشهر11 بروند، امروز روز اجرای مطبوعات بود همه بودند " نورزخان کامل " هم آمده بود طبق معمول معترض بود با آن اسم نا مربوطش .

     

           چیزی نگذشت که استاد " قادری" هم آمد مشکوک بود با همه دماغ چاقی کرد در پس او " آقای مدیر"هم آمد مشغول صحبت شدند استاد به مدیر گفت : سالن من چه شد؟  گفته بودی متن معرفی کنم ؟ آقای مدیر هم تعجبی کرد و گفت : من؟   استاد نگاهی به دور و برش انداخت وگفت ولش کن درست میشه.

     

           آقاب مدیر رفت و من هم استاد را به اتاق راپورتچی خانه دعوت کردم تعارف کردم تا برصندلی پشت میز بنشیند و سایت را برایش تشریح کنم به خنده گفت : نه من به صندلی ریاست نزدیک نمی شود اما جمله تمام نشده بود که آمد و نشست .

     

         تعجب کردم نه از نشستن از چیز دیگری ، استاد عینکش را درآورد تا بهتر ببیند همه عینکشان را می گذارند اما استاد عینکش را برداشت حتما عقل من نمی رسد شاید عینکش دور بین است استاد سرش را به شیشه مونیتورنزدیک کرد تا خوب ببیند .

     

          برایش توضیح دادم و خوشش آمد ، گفت و گو جدی شد و قرار و مداری گذاشتیم تا دوستان منتقد را به ما معرفی کند استاد رییس کانون ملی منتقدان تئاتر ایران هم هست و همین برای من کافی بود، استاد رفت تا نمایش " مادرمانده " نیما دهقان و حمید رضا آذرنگ را ببیند درحین رفتن گفت اولین نقد را خودم می دهم و برای همین نمایش مادرمانده می نویسم من راپورتچی هم استقبال کردم استاد خداحافظی کرد و رفت .

     

      " نوروزخان کامل " آمد و یک راست وارد اتاق راپورتچی خانه شد در مورد نمایش "عجیب ولی واقعی" گفت کمی معترض بود اما بعد از چند دقیقه از موضع خود فاصله گرفت و گفت : نمایش های معناگرا همین طورند ولش کن بابا ......

     

           راستی مشتری ثابت تئاتر شهرهم طبق معمول سری به راپورتچی خانه زد " خاله خانم " را     می گویم با آن شمایل ریزنقشش که احتمالا خیلی ها او را می شناسند و اگر نمی شناسند حتما سری به راپورتچی خانه بزنند  تا دیدار تازه گردد .

     

           هر چند تابلو معرفی اتاق ها هنوز کامل نشده و این ضعف روابط عمومی است اما به شیوه سنتی بپرسید اتاق راپورتچی خانه  را حتما پیدا می کنید .

     

           " کلنگی خان " هم  که در سمت جدید در اداره تئاتر مشغول شده در واپسین لحظات قبل از ارسال خبر به راپورتچی خانه آمد و تبریک گفت ، شیرینی هم آورده بود " ستون پنجم " جعبه شیرینی را باز کرد و با صدای بلند و رسا گفت : همیشه شیرینی خوب می خرد  معلوم بود نمک چشیده است آخر همکار پیشینش بود .

     

            آخرین نفری که به راپورتچی خانه آمد آقای " مسافر" با آن صورت همیشه خندانش بود ، امروز سری به ما زد،  تبریک گفت و با تعجب از خود سوال کرد که اااا چرا من از دیروزسایت شما را ندیده ام ؟؟..... خلاصه بخش های مختلف سایت را برایش معرفی کردیم راپورت دیروز را دادیم خواند و کلی خندید استقبال کرد گفت : خیلی خوب است گفتم از این لحظه شما هم جز اهالی راپورتچی خانه هستی   خداحافظی کرد و رفت .  

     

     




    نظرات کاربران